| بازاری و عابر | |
|
مردي درشت استخوان و بلند قامت، که اندامي ورزيده و چهرهاي آفتاب خورده داشت، و زد و خوردهاي ميدان جنگ يادگاري بر چهرهاش گذاشته و گوشهٔ چشمش را دريده بود، با قدمهاي مطمئن و محکم از بازار کوفه ميگذشت. از طرف ديگر مردي بازاري در دکانش نشسته بود. او براي آنکه موجب خنده رفقا را فراهم کند، مشتي زباله بطرف آن مرد پرت کرد. مرد عابر بدون آينکه خم به ابرو بياورد و التفاتي بکند، همانطور با قدمهاي محکم و مطمئن به راه خود ادامه داد. همينکه دور شد يکي از رفقاي مرد بازاري به او گفت: «هيچ شناختي که اين مرد عابر که تو به او اهانت کردي که بود؟!». ... ادامه گفتار | |
| | فهرست مطالب | بالاي صفحه | صفحه قبل | |
| مرد شامی و امام حسین | |
|
شخصي از اهل شام، به قصد حج يا مقصد ديگر به مدينه آمد. چشمش افتاد به مردي که در کناري نشسته بود. توجهش جلب شد. پرسيد: «اين مرد کيست؟» گفته شد: « حسين بن علي بن ابيطالب است.» سوابق تبليغاتي عجيبي که در روحش رسوخ کرده بود، موجب شد که ديگ خشمش به جوش آيد و قربة الي الله آنچه ميتواند سب و دشنام نثار حسين بن علي بنمايد. ... ادامه گفتار | |
| | فهرست مطالب | بالاي صفحه | صفحه قبل | |
| شکایت از شوهر | |
|
علی علیهالسلام در زمان خلافت خود کار رسیدگی به شکایات را شخصا به عهده میگرفت و به کس دیگری واگذار نمیکرد؛ روزهای بسیار گرم که معمولا مردم؛ نیمروزدر خانه خود استراحت میکردند او در بیرون دارالاماره در سایه دیوار مینشست که اگر احیانا کسی شکایتی داشته باشد بدون واسطه و مانع شکایت خود را تسلیم کند؛ گاهی در کوچه و خیابانها راه میافتاد؛ تجسس میکرد؛ و اوضاع عمومی را از نزدیک تحت نظر میگرفت؛ یکی از روزهای بسیار گرم خسته و عرق کرده به مقر حکومت مراجعت کرد؛ زنی را جلو در ایستاده دید؛ همینکه چشم زن به علی افتاد جلو آمد و گفت شکایتی دارم: ـ(( شوهرم به من ظلم کرده؛ و مرا از خانه بیرون نموده؛ بعلاوه مرا تهدید به کتک کرده و اگر به خانه بروم مرا کتک خواهد زد؛ اکنون به دادخواهی نزد تو آمدهام ))؛ ـ (( بنده خدا ! الان هوا خیلی گرم است؛ صبر کن عصر هوا قدری بهتر بشود؛ خودم به خواست خدا با تو خواهم آمد و ترتیبی به کار تو خواهم داد ))؛ ـ (( اگر توقف من در بیرون خانه طول بکشد بیم آن است که خشم او افزون گردد و بیشتر مرا اذیت کند ))؛ علی لحظه ای سر را پایین انداخت؛ سپس سر را بلند کرد؛ در حالی که با خود زمزمه میکرد و میگفت (( نه به خدا قسم نباید رسیدگی به دادخواهی مظلوم را تاخیر انداخت؛ حق مظلوم را باید حتما از ظالم گرفت و رعب ظالم را باید از دل مظلوم بیرون کرد؛ تا با کمال شهامت و بدون ترس و بیم در مقابل ظالم بایستد و حق خود را مطالبه کند )) (۱)؛ ـ (( بگو ببینم خانه شما کجاست ؟ ))؛ ـ (( فلان جاست ))؛ ـ (( برویم ))؛ علی به اتفاق آن زن به در خانهشان رفت؛ پشت در ایستاد و به آواز بلند فریاد کرد ـ (( اهل خانه ! سلام علیکم ))؛ جوانی بیرون آمد که شوهر همین زن بود؛ جوان علی را نشناخت؛ دید پیرمردی که درحدود شصت سال دارد؛ به اتفاق زنش آمده است؛ فهمید که زنش این مرد را برای حمایت و شفاعت با خود آورده است؛ اما حرفی نزد؛ علی علیهالسلام فرمود ـ (( این بانو که زن تو است از تو شکایت دارد؛ میگوید تو به او ظلم و او را از خانه بیرون کردهای؛ بعلاوه تهدید به کتک نمودهای؛ من آمدهام به تو بگویم از خدا بترس و با زن خود نیکی و مهربانی کن ))؛ ـ (( به تو چه که من با زنم خوب رفتار کرده ام یا بد؛ بلی من او را تهدید به کتک کردهام؛ اما حالا که رفته تو را آورده و تو از جانب او حرف میزنی او را زنده زنده آتش خواهم زد ))؛ علی از گستاخی جوان برآشفت؛ دست به قبضه شمشیر برد و از قلاف بیرون کشید؛ آنگاه گفت ـ (( من تو را اندرز میدهم و امر به معروف و نهی از منکر میکنم؛ تو اینطور جواب مرا میدهی ؛ صریحا میگویی من این زن را خواهم سوزاند؛ خیال کردهای دنیا اینقدر بیحساب است ))؛ فریاد علی که بلند شد مردم عابر از گوشه و کنار جمع شدند؛ هرکس که میآمد در مقابل علی تعظیمی میکرد و میگفت ـ (( السلام علیکم یا امیرالمومنین ))؛ جوان مغرور تازه متوجه شد با چه کسی روبرواست؛ خود را باخت و به التماس افتاد؛ یا امیرالمومنین مرا ببخش به خطای خود اعتراف میکنم؛ از این ساعت قول میدهم مطیع و فرمانبردار زنم باشم؛ هر چه فرمان دهد اطاعت کنم؛ علی رو کرد به آن زن و فرمود ـ (( اکنون برو به خانه خود؛ اما تو هم مواظب باش که طوری رفتار نکنی که او را به اینچنین رفتاری وادار کنی !))؛ پینوشت: ۱ـ عبارت این است : (( لاوالله، اویؤخذ للضعیف حقة من القوی غیر متعتع.))؛ این جمله از کلام رسول اکرم ـ صلیالله علیه و آله ـ اقتباس شده است؛ خود امیرالمومنین و صحابه دیگر از رسول خدا نقل کردهاند که مکرر میفرمود (( لن تقدس امة حتی یؤخذ للضعیف حقه من القوی غیر متعتع ))ـ کافی؛ باب امر به معروف و نهی از منکر؛ ایضا نهجالبلاغه؛ فرمان مالک اشتر یعنی هرگز ملتی منزه و قابل احترام نخواهد شد؛ مگر اینکه به پایهای برسد که حق ضعیف از قوی بازستانده شود؛ بدون آنکه زبان ضعیف در مقابل قوی به لکنت بیفتد؛ منبع: کتاب داستان راستان؛ آقای مرتضی مطهری؛ داستان شکایت از شوهر بنقل از: بحارالانوار؛ جلد ۹؛ چاپ تبریز؛ صفحه ۵۹۸؛ نوشته شده در جمعه 24 آذر1385 | |
| | فهرست مطالب | بالاي صفحه | صفحه قبل | |
| دوستیی که بریده شد | |
|
شاید کسی گمان نمیبرد که آن دوستی بریده شود و آن دو رفیق که همیشه ملازم یکدیگر بودند روزی از هم جدا شوند؛ مردم یکی از آنها را بیش از آن اندازه که بنام اصلی خودش بشناسد به نام دوست و رفیقش میشناختند؛ معمولا وقتی که میخواستند از او یاد کنند توجه بنام اصلیاش نداشتند و میگفتند: (( رفیق ِ ... )) آری او بنام (( رفیق امام صادق )) معروف شده بود؛ ولی در آن روز که مثل همیشه با یکدیگر بودند و با هم وارد بازار کفشدوزها شدند؛ آیا کسی گمان میکرد که پیش از آنکه آنها از بازار بیرون بیایند رشته دوستیشان برای همیشه بریده شود ؟! درآن روز او مانند همیشه همراه امام بود و با هم داخل بازار کفشدوزها شدند؛ غلام سیاه پوستش هم در آن روز با او بود و از پشت سرش حرکت میکرد؛ در وسط بازار ناگهان به پشت سرش نگاه کرد؛ غلام را ندید؛ بعد چند قدم دیگر دومرتبه سر را به عقب برگرداند؛ بازهم غلام را ندید؛ سومین بار به پشت سر نگاه کرد؛ هنوز هم از غلام که سرگرم تماشای اطراف شده و از ارباب خود دور افتاده بود خبری نبود؛ برای مرتبه چهارم که سر خود را به عقب برگرداند؛ غلام را دید؛ با خشم به وی گفت: ـ (( مادر فلان؟ کجا بودی؟ ))؛ تا این جمله از دهانش خارج شد؛ امام صادق به علامت تعجب دست خود را بلند کرد و محکم بر پیشانی خویش زد و فرمود: ـ (( سبحان الله ! به مادرش دشنام میدهی ؟ به مادرش نسبت کار ناروا میدهی ؟! من خیال میکردم تو مرد با تقوا و پرهیزکاری؛ معلومم شد در تو ورع و تقوایی وجود ندارد ))؛ ـ (( یا ابن رسول الله؛ این غلام اصلا سندی است و مادرش هم اهل سند است؛ خودت میدانی که آنها مسلمان نیستند؛ مادر این غلام یک زن مسلمان نبوده که من به او تهمت ناروا زده باشم ))؛ ـ (( مادرش کافر بود که بوده؛ هر قومی سنتی و قانونی در امر ازدواج دارند؛ وقتی طبق همان سنت و قانون رفتار کنند؛ عملشان زنا نیست؛ و فرزندانشان زنازاده محسوب نمیشوند ))؛ امام بعد از این بیان به او فرمود: (( دیگر از من دور شو ))؛ بعد از آن دیگر کسی ندید که امام صادق با او راه برود؛ تا مرگ بین آنها جدایی کامل انداخت؛ منبع: کتاب داستان راستان؛ نوشته آقای مرتضی مطهری؛ داستان دوستیی که بریده شد؛ بنقل از: کافی جلد ۲ ؛ بابالبذاء ؛ صفحه ۳۲۴؛ و وسایل؛ جلد دو؛ صفحه ۴۷۷؛ نوشته شده در سه شنبه 21 آذر1385 | |
| | فهرست مطالب | بالاي صفحه | صفحه قبل | |
| اختيار دختر در انتخاب همسر | |
|
دخترک نگران و هرا سان آمد نزد رسول اکرم - یا رسول الله از دست این پدر ... - مگر پدرت با تو چه کرده است ؟ - برادرزاده ای دارد و بدون آنکه قبلا نظر مرا بخواهد مرا بعقد او درآورده است - حالا که او کرده است ، تو هم مخالفت نکن ، صحه بگذار و زن پسر عمویت باش ـ یا رسول الله من پسر عمویم را دوست ندارم . چگونه زن کسی بشوم که دوستش ندارم ؟ - اگر او را دوست نداری ، هیچ . اختیار با خودت ، برو هرکس را خودت دوست داری بشوهری انتخاب کن ... منبع : از کتاب نظام حقوق زن در اسلام / بخش زن و استقلال اجتماعی ( نوشته مرتضی مطهری ) | |
| | فهرست مطالب | بالاي صفحه | صفحه قبل | |